تبليغاتX
جنگ نا برابر


جنگ نا برابر

نوشته هايي به رنگ خون

 

شاید یه صبح قشنگ... 

امروز یه روز قشنگ پائیزی بود...

صبح از خونه كه زدم بيرون هوا عالی بود...

پائیزی... بوی علف... بوی نم بارون... نسیم پائیزی...

دودل بودم پیاده برم تا محل کار یا با ماشین البته باید مواظب این زانوهای

فرسوده هم باشم که از پیاده روی در سرازیری منع شده

استخاره های مدل خودم رو کردم...

اگر ماشین آماده بود یعنی نباید پیاده برم... اگر نبود یعنی برو!!!...

و تا برسم ایستگاه اتوبوس رفت منم از خدا خواسته پیاده راه افتادم با اونکه

ده قدم نرفته اتوبوس بعدی رسید اما استخاره، دیگه شک نمیشناسه!!!...

پیاده اومدن تو همچین صبحی برای دیوونه ای مثل من یعنی!!!

بلند بلند توی سرت حرف زدن...

شعر گفتن...

سلام کردن به درختها... گلها...

و خب اگر نم نم بارون شروع بشه دیوونگی به مرز جنون میرسه...

اینقدر که دستهات رو باز کنی زیر آسمون و بیخیال نگاه آدمها بشی...

خب توی همین حال و هوا بودم که نگاهم افتاد به

کوه... به ابرها... به درختان... و بعد قطره بارون روی کف دستم...

و دوباره گفتم "هي آقا قدر اینهارو میدونی؟؟؟!!!

قدر لحظه هایی که مثل برق داره میگذره رو میدونی؟؟؟!!! 

هیچ یادت هست چه كسانی زندگی شونو فدا كردند که تو امروز زندگی

كنی؟؟؟...

قیمت زندگیت رو میدونی؟؟؟!!!"

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط s - heidary| |

 

اگه میشد چکار میکردی؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط s - heidary| |

خانه خاطره ها ... خداحافظ

 

بدرود خانه سالهای رویایی من

 

بدرود گهواره زیباترین نغمه های زندگیم

 

تو را ترک میکنم ،

 

نه از آن رو که بخواهم چیزی را فراموش کنم،

 

نه از آن رو که خاطراتت روانم را بیازارد،

 

تو را ترک میکنم ،

 

که تا همیشه ،

 

"او" پشت آن صندلی نشسته باشد، با لیوان چای در دست،

 

و تا همیشه ،

 

با باز شدن در  اتاقهایت،  از بوی "او" پر شود ،

 

و تا همیشه ،

 

صدای خنده های "او" باشد ،

 

که مینوازد در تمام زوایه هایت،

 

تو را ترک میکنم ،

 

که تا همیشه ،

 

برایم "با او" بمانی،

 

بدرود... بدرود...

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط s - heidary| |

 

 

چشم های گناهکار من ...

 

دست هایم را می نگرم

 

چیزی جز هیچ نمی بینم

 

و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...

 

که در تمام ساعات سکوت

 

سعی به جمع کردن آن داشته ام  

 

اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست

 

در را که باز می کنم

 

آلوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم

 

به چشم های گناهکارش خیره میشوم

 

و منتظر...

 

که کسی دست های خالی ام را پر کند

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط s - heidary| |

 فقط ... همین

 

چاره اي مي جويم و نمي يابم تا وارهاندم. دلم تنهايي مي

 

خواهد و يك خيابان دراز؛ كه نه بشناسم و نه بشناسندم و من

 

همينجور راه بروم و راه بروم و به هزاران چراي نفسگير ذهنم

 

فكر كنم...

 

دلتنگي، به نگراني مي آميزد و ناگهان اندوه فرا مي رسد. حس

 

ويرانگر بيحاصلي و بيچارگي مي دود در رگانم، و خروشي در

 

دلم مي ستيزد و مي آشوبد، اما انگار موج شكنهاي بيرحم

 

ساحل، هنوز و تا هميشه بر قرار استوار خويش برپي اند و من

 

تنها نظاره گر خاموش ...

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط s - heidary| |

 

 

وحشت از ...

 نه خوابم می برد

و نه دستیست تا بگیرم و برخیزم

کاش تمام میشدی ای بختک وحشت!

و فردا صبح

صبح تر از همیشه

من

و

تو

و

میز صبحانه که من می چینمش،

و تو فقط نگاه کن،

نگاه کن

نگاه کن...

شانه هایم میلرزند، دستهایم را بگیر.

کاش تمام میشدی ای بختک وحشت!

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط s - heidary| |


Design By : Night Skin