تبليغاتX
جنگ نا برابر

جنگ نا برابر

نوشته هايي به رنگ خون

.....

 

آزارم می دهی ، به عمد ...

 اما من آنقدر خسته ام ،  آنقدر شکسته ام

 که هیچ نمی گویم نه گله ای، نه شکوه ای حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است ...

انتظار بی مفهوم است

نه بغضی ...

نه فریادی ...

 فقط صدای چلک چلک باران...

این منم که روی وسعت دل زمین می گریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 1 بعد از ظهر  توسط  s - heidary  | 

 .....

 

داشتم به این فکر می کردم

 

آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است

 

بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر

 

خدا همه جا هوای آدم را دارد ها

 

روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب

 

تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید

 

روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد

 

گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن

 

تنم می ماند روی تخت تنها

 

تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند

 

روحم بلد است جاهای خوب را

 

ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 فروردین1390ساعت 9 قبل از ظهر  توسط  s - heidary  | 

 ....

به روياهايم مينگرم...

همین مختصر که تو در من اوج می گیری و من ...

از کف دستت جرعه ای می نوشم

برایم کافیست

.

.

آری... کافیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 5 بعد از ظهر  توسط  s - heidary  | 

....

 

بگذار نوازش انگشتانت

 

سیمهای زندگیم را به صدا درآورد

 

ونغمه ای بسازد که هم از آن توست

 

و هم از آن من.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 6 بعد از ظهر  توسط  s - heidary  | 

.......

 

فکر بیخودی نکن

دیگه تو فکرم نیستی ...

دیگه دل من جای هوس باز ها نیست ...

دیگه خر یه لبخند دوروغی نمیشم....

ساده بگم ...

دیگه ۷خط روزگار شدم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 دی1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط  s - heidary  | 

مهربانم...

 

 بخاطر بسپار که زندگی همیشه بهار نیست

 روزی ابري از جنس خزان بر آن سایه می افکند

 وباعث جدايي يار مي شود

 ...

 ...

 ...

 ياري از جنس بهترين  

+ نوشته شده در  شنبه 13 آذر1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط  s - heidary  |